صبح خبر شهادتش را به خانواده دادند…

و شب پیکر مطهرش را آوردند مسجد محله تا برای آخرین بار با او وداع کنند

همسرش این بار امید قلبش را در تابوت می دید…

داغ کمرش را خم کرده بود

به سختی ایستاد

بغض سنگین در گلو…اشک بر چشم…و باپشتی خمیده گفت: بگذارید بروم جلو مسجد…

می خواهم به همه بگم کمیل ام برای چی رفت…

دیدگاهتان را بنویسید